گزارش كادو دونی به نقل از مهر

چرا مرگ بر آمریكا ی ایرانی فرهنگی نشد؟

چرا مرگ بر آمریكا ی ایرانی فرهنگی نشد؟ كادو دونی: چیزی در حدود چهل سال از وقوع بزرگترین اتفاق ضدآمریكایی قرن می گذرد. آیا فرهنگ و هنر ایرانی به موازات علمكرد تمدنی نظام جمهوری اسلامی پیش رفته است؟



خبرگزاری مهر- گروه فرهنگ-
چند سال پیش، در روزگار پیشاترامپ، جشن مفرح سالیانه ای در كاخ سفید برگزار گردید. یك گروه موسیقی مشهور و عامه پسند آمریكایی میهمان ویژه مراسم بود. باراك اوباما رئیس جمهور مودب، شیك پوش و خوش سخن آن سالهای آمریكایی ها یك سخنرانی كوتاه و دوستانه در این مراسم داشت. در انتهای این سخنرانی، اوباما برای همه حاضرین یك غافلگیری ویژه داشت از جنس همان شوخی های خاص اوباما كه ظاهرا هیچ وقت تكراری نمی شوند. نگاهی به جمعیت انداخت و بدون اینكه خودش ذره ای لبخند به لب داشته باشد خطاب به اعضای جوان این گروه موسیقی اظهار داشت: "دخترهای من عاشق گروه شماهستند. اما حواستان باشد كه فكر بد نكنید؛ هواپیماهای بدون سرنشین ما همه جا مراقب شما هستند". حاضرین به قهقهه افتادند... ساشا و مالیا؛ دختران اوباما بیشتر از همه
باراك اوباما همان گونه كه با شعار انتخاباتی تغییر به ریاست جمهوری آمریكا رسیده بود تلاش زیادی برای تغییر وجهه عمومی آمریكا در جهان انجام داد و سرانجام به جایزه صلح نوبل هم رسید. اما اوباما ظاهرا یك علاقه وحشت آمیزش را هیچ وقت نمی توانست پنهان كند.
طبق نموداری كه تصویرش را در ادامه می بینید ما با یك همبستگی مستقیم روبه رو هستیم. این نمودار مربوط به سایتی تحت عنون «خارج از دید، خارج از ذهن» است و به ما نشان داده است كه اوباما علاقه بسیار زیادی به هواپیماهای بدون سرنشین دارد.از زمان شروع ریاست جمهوری وی در سال ۲۰۰۹ حملات هواپیماهای بدون سرنشین به شدت افزوده می شود. به تبع این افزایش، كودكان پاكستانی كشته شده با این حملات هم طبیعتا افزوده می شوند. این نمودار از یك اینفوگرافیك متحرك در این آدرس به دست آمده است. سایتی كه طراحی شده است تا به ما نشان دهد فقط تا زمان انتهایی سالهای ریاست جمهوری اوباما ۳۵۵ غیرنظامی و ۱۷۵ كودك در جریان حملات این هواپیماهای بدون سرنشین در پاكستان كشته شده اند.


در بخش دیگر سایت، به تفكیك تاریخ روز و سال، همه قربانیان حملات این هواپیماهای بدون سرنشین گردآوری شده است.

اطلاعات اصلی این سایت از دو منبع اصلی به دست آمده است:
الف) اداره ژورنالیسم كاوشگارایانه: یك سازمان غیرانتفاعی مستقل كه در بریتانیا مستقر است و سیاست خویش را بر عرضه اطلاعات دست اول از حفره های خالی رسانه های جریان اصلی قرار داده است. مهمترین ماموریت این اداره كه دفتر اصلی آن در لندن است به دست آوردن اطلاعات دقیق از میزان كشته شدگان حملات هواپیماهای بدون سرنشین آمریكایی است. دیوید و الین پاتر تاسیس كنندگان و بانیان اصلی این اداره اند.
ب) پروژه «زندگی زیر هواپیماهای بدون سرنشین»: یك پروژه در بخش كلینك حقوق بشر دانشگاه استنفورد آمریكاست. در این پروژه مجموعه قابل توجهی از روایت های دست اول از قربانیان حملات هواپیماهای بدون سرنشین وجود دارد كه به صورت عینی و صریح نشان داده است كه این حملات چه جنایات غیربشری به وجود آورده اند. گزارش معتبر و مفصلی در این سایت در مورد قربانیان غیرنظامی و كودك این حملات در پاكستان وجود دارد.
فرای این واقعیات گفته شده واقعیات دیگری هم وجود دارد كه بزرگترین و صریح ترینش این است: اگر چند آدم آمریكایی نبودند ما ایرانیان نمی فهمیدیم كه این اتفاقات در یك قدمی مان افتاده است. این بزرگترین و خردكننده ترین واقعیت زندگی امروز ماست. در چند كیلومتری مرزهای سرزمینی مان كودك كشی به وسیله تكنولوژی محبوب یك برنده جایزه صلح به یك رویه تبدیل شد، مردمانی در یك قدمی مان، در بی عدالتی محض رسانه ای قربانی شدند و تنها كارهای رسانه ای انجام شده در مورد كودكان شان، در خود غرب در حال انجام می باشد.
هر سه منبع این گزارش آمریكایی و انگلیسی هستند و طنز تاریخی ماجرا هم اینجاست كه بزرگترین دشمن ایران عامل این اتفاق است و باز هم رسانه ها و هنر و فرهنگ ایرانی خموشانه نگاه می كنند. واضح است كه جریان رسانه ای و هنری منتقدانه سیاست های اصلی دنیای موبلوندها، یك جریان حاشیه ای كوچك در كنار جریان رسانه های اصلی است، اما چرا در این جریان حاشیه ای رسانه ای، جای قوی ترین و جدی ترین منتقد این سیاست ها خالی است؟
«چهار كودك پاكستانی در حمله امروز بامداد هواپیماهای بدون سرنشین به منطقه هیلمند پاكستان كشته شدند. به گزارش خبرنگار...»
این نهایت كار رسانه ای همه این سالهای ما ایرانیان در مورد آمریكایی های در یك قدمی مان است و رابرت گرینوالد یك مستندساز آمریكایی است. كه مستندی به نام «جنگ پهپادها» تولید كرده است. مستندی كه به جنایات پرنده های بدون سرنشین آمریكایی در پاكستان می پردازد. اصلی ترین سند ضدآمریكایی بودن و كودك كش بودن آمریكایی ها و گرینوالد ایرانی نیست.
***
واقعیت مشهود بی واسطه و مشخص امروز ما این است كه ما نه تنها در تولیدات رسانه ای جریان مستقل ضدآمریكایی در دنیا نقشی نداریم بلكه در داخل كشور خودمان هم مبارزه فرهنگی مان با آمریكا اگر از موارد بیلان پركن و حدودا بی مصرفی مثل زدن پلاكارد و چاپ پوستر و بنر و گرامیداشت سالروز ۱۳ آبان و... بگذریم حدودا هیچ است.این داستان اصلی رسانه های امروز برای ما ایرانی هاست. در داخل دنیای رسانه ای غرب رسانه های مستقلی و خردی پیدا شده اند كه بر خلاف سیاست های كلان رسانه های غربی كه طبیعتا بر پایه منافع حكومت ها وسرمایه دارانشان تنظیم می گردد دستاویزی جز حقیقت ندارند. اگر همه این سالها اكتفا كردنمان به صداوسیمای جمهوری اسلامی ایران به جهت اینكه تصویری متفاوت با واقعیت تولید شده رسانه های غربی به دست آوریم عملا به ناتوانی در تبدیل شدن آن به "صدایی دیگر” شد؛ حالا رسانه های خردی در دل خود غرب به وجود آمده اند كه حرفه ای تر و مطمئن تر حرفهای ما را می زنند و ما از نزدیك شدن به آنها هم ناتوانیم.
در همه این چهل سال پس از انقلاب، سیاست جمهوری اسلامی ایران در عرصه بین المللی در مواضع سیاسی و حركت های ضداستعماری و ضدستم و پشتیبانی از نهضت های آزادیبخش و ضدجنگ و دیگر عرصه های سیاسی در خط مقدم مبارزه با امریكا و غرب ایستاده است، در همه این سالها الگوی حركتهای جهادی و آزادیخواهانه در عرصه سیاسی بوده است و تك امید ملت های بدون رسانه دنیا برای حمایت؛ اما در عرصه فرهنگی و تمدنی به این جایگاه سیاسی بین المللی نزدیك هم نشده است.
مبارزه فرهنگی و تمدنی ما با دنیای غرب در همه این سالها كاملا محدود و بی رمق طی شده است و امروز در آستانه چهل سالگی روز «مرگ بر آمریكا» این سوال اساسی ماست: اینكه چرا باید پس از گذشت چهل سال بزرگترین فیلم های ضدامریكایی درخود غرب ساخته شود و دست فرهنگ ایرانی از مبارزه فرهنگی با یك جریان تمدنی كاملا خالی باشد؟ سیاست ایرانی پابه پای همه فعالیت های سیاسی غرب در همه عرصه های سیاسی فعال و پیشتاز، بدون عقب نشینی با روحیه تهاجمی حاضر است و فعالیت های فرهنگی ایرانی در این رقابت بین المللی نابرابر و اصلا غیرقابل محاسبه؟واضح ترش می كنیم: چرا باید در مورد كودكان آلوده شده به گازهای سمی در فلوجه در جریان جنگ امریكا تنها مستند موجود یك مستند ایتالیایی باشد و ایرانیان همچنان در حال مستندسازی از طبیعت شمال و جنوب و غرب كشور؟ در مورد «رابرت بیلز» جنایات آمریكا در افغانستان فیلم ایرانی ساخته نمی گردد وچرا در بازنمایی تاریخ استعمار آفریقایی ها توسط اروپاییان، كشتار سرخپوستان بومی آمریكا و... هیچ اثر ایرانی قابل دفاعی موجود نیست؟ و چرا تنها مستند برجسته از فرهنگ مردمی در بیداری اسلامی در مصر باید از شبكه «من و تو» پخش شود؟
***
چه اتفاقی افتاده است؟ بودجه و امكانات فرهنگی فراهم بوده است. اگر حمایت دولت در كار نباشد حمایت های حكومتی پشت ماجراست. زمینه های اجتماعی برای ساخت آثار ضدآمریكایی هم فراهم بوده است؛ اما این اتفاق حتی در سطحی خرد هم صورت نمی گیرد. یعنی نه تنها مهمترین جریان های فرهنگی كشور مثل جشنواره فیلم فجر، نمایش های به روی سن رفته در تئاتر شهر، آلبوم های موسیقی پرتیتراژ و... از نبرد فرهنگی با آمریكا در طول این سالها خالی بوده است بلكه حتی جریان حاشیه ای و مستقل ضدآمریكایی و قابل اعتنائی در كنار جریان اصلی فرهنگی كشور شكل نگرفته است شاید به جهت اینكه متوجه شویم كه چه اتفاقی در این چهل سال رخ داده است بهتر است كه نگاهی موردی به دهه های مختلف و موقعیت های متنوع انقلاب بیندازیم و یك تبارشناسی دقیق از جامعه و فرهنگ ایرانی به نگارش درآوریم؛ اما در فرصتی مجمل به نظر می آید كه در دوره متفاوت زندگی ایرانیان پس از انقلاب بتوان دو عامل متفاوت زیر كه در اقشار اجتماعی مختلفی موثر بوده است را در این ماجرای تلخ سهیم دانست
الف) جمهوری اسلامی كافی است؛ ساختارها به جای مردم
با وقوع اتفاقی زیروزبر كن در سال ۵۷ و تغییر حدودا تمام مناسبات میان حاكمیت و مردم در ابتدای انقلاب اسلامی ایران كه خیلی زود به جنگی همه جانبه هم كشیده شد و تمام قوای حكومتی را به صورت كامل درگیر خود كرد؛ خیلی زود تلقی عمومی درباره هر نوع كار فرهنگی كه نزدیك به دایره ایدئولوژیك حكومت باشد بر عهده گرفتن آن توسط حكومت و بازوهای وسیع فرهنگی و اجتماعی آن شد. حضور بی حد و حصر و كنترل نشده حكومت در تمام ابعاد زندگی ایرانی ها در دوران انقلاب و جنگ كه با نگاه های بخشایش گونه چاره ای غیر از آن هم نبوده است كم كم این تلقی را در اذهان جا انداخت و تثبیت كرد كه انقلاب كرده ایم و حكومتی به نام جمهوری اسلامی ایران برپا كرده ایم و دولت اسلامی تشكیل داده ایم و حال نوبت این ساختارهاست كه وظایفی چون مبارزه با آمریكا در هر شكل و شمایلی را به عهده بگیرند. وظیفه ای كه حكومت از ما می خواهد یعنی كوبیدن مشت به دهان آمریكا را با شركت در راهپیمایی ها و انتخابات های مختلف را بر عهده خواهیم گرفت و پس از آن نظاره گر حكومت خواهیم بود كه چگونه با آمریكا خواهد جنگید. این روند خیلی زود منجر به خالی شدن مبارزه با آمریكا از حضور مردمانی شد كه انگیزه های آنها برای ضدآمریكایی بودن روز به روز از كاركرد شهروند جمهوری اسلامی بودن خارج می شد.
به تدریج با تصدی گری دولت و حكومت در همه عرصه های آرمانی و به خصوص در مورد ما یعنی مبارزه با آمریكا تعریف یك آدم انقلابی با شهروند وظیفه مدار جمهوری اسلامی متفاوت شد و در تعریف جدید از شهروند جدید احساس تكلیفی برای این امر بدیهی كه نشان دهیم چرا جلوی آمریكا ایستاده ایم وجود نداشت. از در و دیوار تا تلویزیون و صحبت ناظم در ا بتدای برنامه صبحگاه پر بود از حرف زدن درباره اینكه آمریكا بد است و باید درمقابل آمریكا بایستیم. طبیعی است كه شیوه دولتی و حكومتی این نوع مبارزه با آمریكا كم كم مثل هر امر فرهنگی دیگر كه در فرمی ثابت و بی تغییر و دستوری قرار می گیرد خالی از خلاقیت می گردد و به تكرار می افتد و حوصله سربرمی شود و دیگر جاذبه ای ندارد و بدین سان به راحتی كاركرد خویش را ازدست می دهد. این حضور پررنگ دولتی و این احساس تكلیف دولت و نهادهای عمومی برای مداخله در هر امری كه بوی مواجهه با آمریكا یا غرب از آن بلند شود در طول همه این سالها كار را سرانجام به جایی رسانده است كه بخش بزرگی از جامعه فرهنگی بخصوص در دو دهه اول انقلاب احساس كردند كه در این مورد وظیفه ای بر دوششان نیست و این چرخه ای است كه به صورت مرتب تكرار می گردد و آنچه در آن كشته می گردد خلاقیت و جذابیت است. مردم احساس تكلیفی برای حضور در مبارزه با آمریكا جز راهپیمایی ها نمی بییند و دولت هم كه موقعیت را خالی می بیند دوباره پررنگ تر حاضر می گردد و مردم بیشتر كناره می گیرد و نتیجه نهایی: فرهنگ و هنر و ادبیات ایرانی خالی از هر وجه آرمانی مبارزه با استكبار می گردد و انبوهی از نمایشگاه ها و جشنواره ها و پلاكاردها و بیلبوردها و جزوه های دولتی جای مردمانی را می گیرد كه قرار بود به دنیا بگویند چرا با استكبار آمریكا مخالفند.
ب) ایران كافی است؛ ذهن ایرانی كوچك و كوچك تر می شود
ویسنتون اسمیت، شخصیت اصلی رمان «۱۹۸۴» جورج اورول در بخشی از داستان در چنگ بازجوهایی قرار می گیرد كه او را محاصره كرده اند. اسمیت وجود «برادر بزرگه» را منكر می گردد. در رمان ۱۹۸۴، «برادر بزرگه» نماد و چهره ای است كه به اشكال گوناگون، بر زندگی طبقات مختلف مردم، نظارت و كنترل دارد. تصویر چهره این مرد، در سرتاسر شهر روایت داستان نصب شده است و حس تحت كنترل و حمایت بودن را تلقین می كند. بازجوها به اسمیت این گونه پاسخ می دهند: این خود تو هستی كه نیستی.
»برادربزرگه» و دوستان و دشمنانش حالا در گوشه ای از تاریخ به آرامی دفن شده اند، اما شاید بهترین پاسخ به میل فراگیر دوران جدید؛ «به نفی آرمان و ایدئولوژی» دقیقا همانی باشد كه بازجوها گفتند: این خود سوژه است كه در یك زندگی بی آرمان عملا دیگر وجود ندارد. این خود تو هستی كه دیگر وجود نداری.این زندگی خود توست كه قربانی می گردد.

دوره دوم فعالیت های فرهنگی بعد از انقلاب در ایران با تغییری اساسی رخ می دهد. تلاش ویژه ای كه در این دوره از جانب نخبگان و فعالین فرهنگی برای كوچك كردن ذهن ایرانی با محدود كردن آن به آنچه در داخل رخ می دهد صورت گرفت سرانجام در دهه ۹۰ شمسی با شعار مشهوری همچون «نه غزه نه لبنان؛ جانم فدای ایران» شكل رسمی به خود گرفت. رویه دیگر این شعار در معنایی كاملا آشكار به بی ربط بودن نسبت آنچه آمریكا انجام می دهد و ایران برمی گشت. فارغ از ارزشیابی عقل سلیمی این رویكرد كه در واقع بی اعتنایی كاملا مشخصی به خود منافع ملی ایرانی بود؛ چنین شعاری كه طرفداران خاص خودش را در جامعه ایران پیدا كرده بود و به شیوه های مختلفی در جامعه بروز پیدا می كرد؛ تقلیل مسئله ذهن ایرانی به منحصرا آن چیزی بود كه در داخل ایران می گذشت. یك بی آرمانی محض كه پیوند ویژه آن با رویكرد تقدیس زندگی كه به مدت دو دهه سینما و ادبیات و فرهنگ ایرانی را كاملا تسخیر كرده بود كاملا آشكار بود و نتیجه اش نابودی خود ایران و ایرانی بود.
فارغ از اینكه این رویكردِ بقاگرای تقدس زندگی، خود بزرگترین ایدئولوژی امروز بخش بزرگی از هنر و ادبیات و سینمای امروز ماست، آنچه این رویكرد را به شدت صدمه پذیر می كند و در مقابل تیغ تیز و تند پرسش، بی دفاع می سازد، خصوصیت متناقض نمای این رویكرد است.نهایت سر سپردن به دیدگاهی كه بر تقدس زندگی صرف پامی فشارد و از آن در مقابل كوچكترین تهدید از جانب قدرت های متعالی و آرمان ها و ایدئولوژی هایِ بزرگِ برهم زننده آسایش محافظت می كند، زندگی ملال آور و نظارت شده ای است كه همه ما در آن بی دردانه و در امن و امان به طرز كسل كننده ای زیست خواهیم كرد.
این اتفاقی بود كه برای فرهنگ ایرانی در دوره دوم فعالیتش در پس از انقلاب رخ داد و طبیعی است كه در تقاطع دو رویكرد تقدس زندگی و تقلیل ذهن ایرانی به داخل، جایی برای آرمان های بزرگی مثل مبارزه با استكبار باقی نماند.

1397/08/13
13:02:45
5.0 / 5
3816
تگهای خبر: ادبیات , تئاتر , تصویر , جایزه
این مطلب را می پسندید؟
(1)
(0)
تازه ترین مطالب مرتبط
نظرات بینندگان در مورد این مطلب
نظر شما در مورد این مطلب
نام:
ایمیل:
نظر:
سوال:
= ۲ بعلاوه ۵
کادو

كادو دونی

فروش انواع کادو

kadodooni.ir - حقوق مادی و معنوی سایت كادو دونی محفوظ است