از دل قصه های کهن، 3

گاهی راه پیروزی، تغییر میدان بازی است

گاهی راه پیروزی، تغییر میدان بازی است

کادو دونی: حکایت آواز بزغاله از کتاب مرزبان نامه، حکایتی از غلبه تدبیر بر قدرت و مواجهه هوشمندانه با محدودیت هاست.



به گزارش کادو دونی به نقل از مهر، در بین آثار کهن ادبیات فارسی، کتاب هایی وجود دارند که بجای بیان مستقیم اندرزها و سفارش های اخلاقی، مفاهیم مورد نظر خودرا در دل داستان ها جای می دهند. در این شیوه، حیوانات سخن می گویند، شخصیت ها در موقعیت های دشوار قرار می گیرند و مخاطب از خلال سرنوشت آنها با مفاهیمی چون خردمندی، مسئولیت پذیری، فریب، خودخواهی و تدبیر آشنا می شود. مرزبان نامه یکی از نمونه های شناخته شده این سنت ادبی است.
اصل این کتاب را مرزبان، پسر رستم، پسر شروین، از شاهزادگان طبرستان در قرن چهارم هجری، به زبان کهن طبرستانی یا مازندرانی نوشته بود. حدود دو قرن بعد، سعدالدین وراوینی این اثر را به فارسی ادبی قرن ششم هجری برگرداند و بازپرداخت کرد. نسخه فارسی مرزبان نامه که امروز شناخته می شود، حاصل همین تلاش ادبی است؛ اثری که با زبانی آراسته و روایت هایی تودرتو، مجموعه ای از حکایت های اصلی و فرعی را در خود جای داده است.
در این کتاب، حدود ۷۰ حکایت اصلی و فرعی نقل شده که تعدادی از زبان حیوانات روایت می شوند و برخی دیگر ریشه در افسانه ها و داستان های تاریخی دارند. حیوانات در این روایتها فقط شخصیت هایی برای سرگرم کردن مخاطب نیستند؛ رفتار و گفت و گوی آنها بازتابی از خصلت ها، تعارض ها و مناسبات انسانی است. گاه حیوانی با تاکید بر قدرت جسمی، دیگران را تحقیر می کند و گاه شخصیتی ضعیف تر با تاکید بر خرد و شناخت موقعیت، از خطری بزرگ جان سالم به در می برد.
حکایت «آواز بزغاله» نیز از همین زاویه قابل خواندن است؛ روایتی که در ظاهر از تلاش گرگی برای شکار یک بزغاله سخن می گوید، اما در لایه های زیرین خود، تقابل میان زور و تدبیر و تفاوت میان ادعای قدرت و توانایی واقعی را به تصویر می کشد.

شکار آسانی که به دردسر تبدیل شد

ماجرا با گرگی گرسنه شروع می شود که روزگارش را در بیابان می گذراند و برای سیر کردن شکمش به شکار حیوانات کوچک و بزرگ روی می آورد. روزی از بالای تپه ای به دشتی پهناور نگاه می کند و در فاصله ای نه چندان دور، گله ای از گوسفندان را می بیند که غافل از خطر، مشغول چرا هستند.
گرگ که فرصت را مناسب می بیند، به سرعت خودرا به گله می رساند و بره ای را که از دیگران فاصله گرفته است، به دندان می گیرد. هنوز از گله دور نشده که سگ نگهبان متوجه حضورش می شود و با پارس های پی درپی به تعقیب او می پردازد.
گرگ که نمی خواهد شکارش را از دست بدهد، به دویدن ادامه می دهد؛ اما وقتی می بیند سگ دست بردار نیست، ناچار بره را رها می کند تا جان خودش را نجات دهد. تعقیب وگریز تا کنار رودخانه ادامه پیدا می کند. گرگ با یک جهش به آن سوی آب می رود و سگ، که امکان عبور از رودخانه را ندارد، در همان سوی دیگر می ایستد.
در نگاه نخست، گرگ از خطر گریخته و سگ نیز وظیفه اش را انجام داده است؛ اما گفت و گوی این دو نشان میدهد که ماجرا فقط بر سر یک شکار ازدست رفته نیست. هرکدام از آنها جهان را از زاویه ای متفاوت می بینند و همین تفاوت، معنای اصلی حکایت را شکل می دهد.

آزادی به قیمت بی مسئولیتی

گرگ از این که سگ مانع شکارش شده، خشمگین است. او سگ را به حسادت متهم می کند و می پرسد چرا باید از خوردن یک وعده غذای سیر محروم بماند. از دید گرگ، سگ نه خودش چیزی از شکار نصیب می برد و نه اجازه می دهد دیگری از آن استفاده نماید.
گرگ حتی پیشنهاد می دهد که سگ بجای نگهبانی از گله، با او همراه شود. به این ترتیب، هر دو می توانند از شکار بهره ببرند و بدون آنکه خودرا به زحمت مراقبت از گوسفندان بیندازند، زندگی راحت تری داشته باشند.
منطق گرگ بر یک اصل استوار است: هرکس باید به فکر منفعت خودش باشد. او نمی تواند درک کند که چرا سگ باید برای حفاظت از حیوانات دیگر وقت و انرژی صرف کند، بی آنکه مستقیماً از این کار سودی به دست آورد.
سگ اما این پیشنهاد را رد می کند. او وظیفه خودرا مراقبت از گله می داند و دوستی با گرگ را مایه ننگ می شمارد. برای او، ارزش زندگی فقط در سیر کردن شکم و فرار از محدودیت ها خلاصه نمی شود؛ بلکه پایبندی به مسئولیت، بخشی از هویت و افتخار اوست.
گرگ در مقابل، خودرا موجودی آزاد معرفی می کند که هر جا بخواهد می رود، شکار می کند و به کسی پاسخ گو نیست. بااین حال، پاسخ سگ تناقضی را آشکار می کند: گرگ مدعی بی باکی است، اما از سگ، چوپان، مردم آبادی و خطرهایی که امکان دارد در مسیرش قرار بگیرند، می ترسد.
در واقع، او آزادی را با رها بودن از هرگونه تعهد اشتباه گرفته است؛ بی آنکه به وابستگی خود به شکار و ترسی که همیشه همراهش است توجه کند.

بزغاله ای که ضعفش را به بن بست تبدیل نکرد

پس از این گفت و گو، گرگ تصمیم می گیرد در همان حوالی بماند. دشت پر از گوسفند است و او امیدوار است که در فرصتی دیگر بتواند شکار مناسبی به دست آورد. روز بعد، گله باردیگر به صحرا می آید؛ سگ اطراف را زیر نظر دارد و چوپان نیز همراه گوسفندان است.
گرگ از فاصله ای دور مراقب آن هاست، اما جرئت نزدیک شدن پیدا نمی نماید. وقتی غروب فرا می رسد و گله راه بازگشت را در پیش می گیرد، گرگ متوجه بزغاله کوچکی می شود که به سبب لنگ بودن پایش از دیگر حیوانات عقب مانده است.
برای گرگ، این بزغاله طعمه ای آسان به نظر می رسد؛ حیوانی که نمی تواند مانند دیگران بدود و بسادگی از خطر فاصله بگیرد. اما بزغاله قبل از آنکه با گرگ رو به رو شود، با مسئله دیگری دست وپنجه نرم کرده است: احساس ناتوانی در مقابل تفاوتی که از زمان تولد همراهش بوده است.
او بارها دیده که بزغاله های دیگر آزادانه جست وخیز می کنند و بازی می کنند، درحالی که خودش از انجام خیلی از این کارها محروم است. همین مسئله سبب شده از وضعیتش اندوهگین باشد و حتی از مادرش بخواهد راهی برای برطرف نمودن این مشکل پیدا کند.
مادر به او یادآوری می کند که محدودیت جسمی، پایان توانایی های وی نیست. اگر نمی تواند مانند دیگران بدود، می تواند بیشتر بیاموزد؛ اگر امکان فرار سریع از دشمن را ندارد، می تواند از فکر و تدبیر کمک بگیرد. او برای توضیح حرفش، به انسان هایی اشاره می کند که با وجود نابینایی یا محدودیت های دیگر، دانش و هنر می آموزند و با اخلاق نیک و توانایی هایشان جایگاه ارزشمندی پیدا می کنند.
این گفت و گو نقطه مهمی در حکایت است. بزغاله قرار نیست ناگهان بر محدودیت جسمی خود غلبه کند؛ او باید یاد بگیرد که برای مواجهه با خطر، همیشه لازم نیست در همان میدانی رقابت کند که حریف در آن برتری دارد.

یک آواز برای فریب دادن گرگ

گرگ که انتظار دارد بزغاله با دیدن او فرار کند، از رفتار آرام حیوان کوچک تعجب می کند. بزغاله بجای فرار، ادعا می کند که از جانب چوپان پیغامی آورده است. بگفته او، چون آن روز صدمه ای به گله نرسیده، چوپان تصمیم گرفته بزغاله خوش آواز را نزد گرگ بفرستد تا هنگام خوردن شکار، از آواز او نیز لذت ببرد.
گرگ گرسنه از شنیدن این پیشنهاد وسوسه می شود. با خود فکر می کند که اگر آواز بزغاله خوب باشد، می تواند از این فرصت برای لذت بردن بیشتر استفاده نماید و حتی در ایام آینده نیز چنین برنامه ای ترتیب دهد. اگر هم آواز او را نپسندد، در نهایت چیزی از دست نداده و بزغاله را خواهد خورد.
بزغاله از گرگ اجازه می گیرد تا تکه چوبی را که کمی دورتر افتاده، بردارد و با آن آواز بخواند. گرگ که فریب ظاهر آرام ماجرا را خورده، اجازه می دهد او چند قدم از فاصله قبلی دور شود.
اما بزغاله بمحض رسیدن به چوب، بجای آواز خواندن، فریادی بلند سر می دهد؛ فریادی که به گوش چوپان می رسد. چوپان بی درنگ به سوی او می دود و قبل از آنکه گرگ بتواند واکنشی نشان دهد، خودرا به محل حادثه می رساند.
گرگ که تا چند لحظه پیش شکار را قطعی می دانست، گرفتار می شود و از چوپان کتک می خورد. بزغاله نیز در آغوش چوپان به سلامت به گله بازمی گردد.
نکته اینجاست که بزغاله نه از گرگ نیرومندتر شده و نه توانسته با سرعت از او بگریزد. او تنها از هوش خود بهره برده و شرایطی ایجاد کرده است که نیروی چوپان در زمان مناسب وارد عمل شود. همان آوازی که قرار بود وسیله سرگرمی گرگ باشد، به راهی برای نجات تبدیل می شود.

قدرتی که همیشه در بازو نیست

حکایت «آواز بزغاله» در ظاهر، داستان حیوانی ضعیف است که با فریب دادن شکارچی نیرومند از خطر می گریزد؛ اما کنار هم قرار گرفتن شخصیت های گرگ، سگ و بزغاله، معنای گسترده تری به روایت می دهد.
گرگ قدرت را در توانایی غلبه بر دیگران می بیند و آزادی را در نپذیرفتن هیچ مسئولیتی جست وجو می کند. سگ، در نقطه مقابل، ارزش خودرا از وظیفه شناسی و حفاظت از گله می گیرد. بزغاله نیز با آنکه از نظر جسمی در موقعیت ضعیف تری قرار دارد، به کمک شناخت موقعیت و استفاده از فکر خود راهی برای نجات پیدا می کند.
این سه شخصیت، سه شیوه متفاوت برای مواجهه با زندگی را نشان می دهند: منفعت طلبی، مسئولیت پذیری و تدبیر. در این بین، گرگ با وجود برتری جسمی، بارها گرفتار ترس و طمع خود می شود؛ درحالی که بزغاله از همان امکانی بهره می گیرد که گرگ نادیده گرفته است: توانایی اندیشیدن به راهی متفاوت.
البته نجات بزغاله تنها به هوش فردی او وابسته نیست؛ حضور چوپان و حمایت او نیز نقشی تعیین کننده دارد. همین مساله نشان میدهد که تدبیر به مفهوم بی نیازی از دیگران نیست، بلکه گاهی شناخت درست موقعیت و استفاده از ظرفیتهای موجود، امکان عبور از خطری را فراهم می آورد که مقابله مستقیم با آن دشوار است.
پیام اصلی حکایت اینست که محدودیت، لزوماً به مفهوم ناتوانی نیست و قدرت واقعی همیشه در زور بازو یا برتری جسمی خلاصه نمی گردد. گاهی کسی که در یک موقعیت ضعیف تر به نظر می آید، با شناخت توانایی های خود و انتخاب راهی هوشمندانه می تواند از مانعی عبور کند که مقابله مستقیم با آن امکان ندارد. مرزبان نامه با روایت نجات بزغاله یادآوری می کند که خرد و تدبیر، در کنار مسئولیت پذیری و شناخت درست موقعیت، می توانند مسیر ماجرا را تغییر دهند؛ حتی زمانیکه همه چیز در ابتدا به سود طرف قدرتمندتر بنظر می رسد.

منبع:

جلد دوم «قصه های خوب برای بچه های خوب»/ مهدی آذر یزدی/انتشارات امیرکبیر

حرف آخر اینکه اما بزغاله پیش از آن که با گرگ روبه رو شود، با مساله دیگری دست وپنجه نرم کرده است: احساس ناتوانی در مقابل تفاوتی که از زمان تولد همراهش بوده است. همین مساله سبب شده از وضعیتش اندوهگین باشد و حتی از مادرش بخواهد راهی برای برطرف نمودن این مشکل پیدا کند. او تنها از هوش خود بهره برده و شرایطی به وجود آورده است که نیروی چوپان در زمان مناسب وارد عمل شود.

منبع:

1405/08/02
08:10:16
5.0 / 5
7
تگهای خبر: ادبیات , برنامه , تصویر , تولد
این مطلب کادودونی را می پسندید؟
(1)
(0)
تازه ترین مطالب مرتبط
نظرات بینندگان در مورد این مطلب
نظر شما در مورد این مطلب
نام:
ایمیل:
نظر:
سوال:
= ۲ بعلاوه ۵
کادو
پربیننده ترین ها

پربحث ترین ها

جدیدترین ها

كادو دونی

فروش انواع کادو

کادو دونی، هدیه ای برای هر لحظه ، سورپرایزهای به یادماندنی

kadodooni.ir - حقوق مادی و معنوی سایت كادو دونی محفوظ است