امام جمعه ای که بر پیکر یک خواننده نماز خواند کادو دونی: آیت الله سیدمحمدعلی آل هاشم از چهره هایی بود که نامش در حافظه عمومی تبریز با مردمی بودن گره خورده است؛ روحانی ای که در کنار مسئولیت های رسمی، با مردم ارتباط مثبتی برقرار کرده بود. خبرگزاری مهر، گروه فرهنگ و ادب، زهرا اسکندری: سید محمدعلی آل هاشم سال ۱۳۴۱ در تبریز متولد شد. پدر او، سید محمدتقی آل هاشم، از روحانیون شناخته شده تبریز بود. آل هاشم دوران تحصیل خودرا تا پایان دبیرستان در تبریز گذراند و سپس برای ادامه تحصیل در علوم دینی راهی حوزه علمیه قم شد. او تحصیلات حوزوی را تا سطح چهار ادامه داد و به مدت ۱۴ سال نیز در درس خارج فقه سیدعلی خامنه ای حضور داشت. آل هاشم همینطور مدرک دکترای فقه و مبانی حقوق را دریافت کرده بود.او در سالیان جنگ ایران و عراق نیز حضور داشت و بعد از آن، مسئولیت های مختلفی را در ساختار نظام جمهوری اسلامی برعهده گرفت. آل هاشم از سال ۱۳۸۸ تا ۱۳۹۶ ریاست سازمان عقیدتی سیاسی ارتش جمهوری اسلامی ایران را عهده دار بود و هم زمان با حکم رهبر انقلاب بعنوان نماینده ولی فقیه در ارتش فعالیت می کرد. وی در کنار مسئولیت های اجرایی، در مدرسه علمیه طالبیه تبریز نیز به تدریس مشغول بود.آل هاشم در دوره حضورش بعنوان امام جمعه تبریز، نگاهی متفاوت در ارتباط با مردم از خود نشان داد. او از اولین روزهای مسئولیتش فرمان داد نرده های میان مردم و مسؤلان در مصلای نماز جمعه تبریز جمع آوری شود؛ اقدامی که بازتاب گسترده ای در بین افکار عمومی داشت. حضور مداوم در بازار تبریز، گفت و گو با کاسبان و ارتباط نزدیک با اقشار مختلف مردم، قسمتی از خاصیت هایی بود که نام او را بیشتر از پیش با عنوان «مردمی» گره زد.از شامگاه ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۳ و هم زمان با انتشار خبر مفقود شدن بالگرد حامل رئیس دولت و همراهانش، گروهی از راویان و نویسندگان راهی منطقه حادثه شدند تا روایت هایی از انتظار و امید مردم برای پیدا شدن بالگرد ثبت کنند؛ اما این حضور، در نهایت به ثبت صحنه هایی از عزاداری و اندوه مردم ختم شد. در بین داستانهای پراکنده از اشک ها، نگرانی ها و حسرت ها، یک تعبیر بیشتر از همه تکرار می شد؛ «ائل دار و مردمی». توصیفی که به فصل مشترک داستانهای مردم در رابطه با آیت الله آل هاشم تبدیل گشته بود.کتاب «مردم پناه» نیز در همین فضا شکل گرفته و مجموعه ای از خاطرات و داستانهای مردمی در رابطه با آیت الله آل هاشم را دربرمی گیرد؛ روحانی ای که در نگاه بسیاری، روشی متفاوت از حضور یک امام جمعه و نوعی تازه از مدیریت و ارتباط با مردم را به نمایش گذاشت. هرچند این شیوه در فضای امروز متفاوت به نظر می رسید، اما در واقع ریشه در همان الگوی سنتی روحانیتی داشت که همیشه در کنار مردم و همراه با مسایل و دشواری های آنان تعریف می شد.اکنون و در آستانه دومین سالگرد درگذشت شهدای این حادثه، مرور قسمتی از این روایت ها، تصویری از نوع ارتباط آیت الله آل هاشم با مردم و بازتاب آن در حافظه جمعی جامعه ارائه می کند.مردی که مردم او را آتا می خواندنداز زمانی که عکاس خبری بودم، به بیت امام جمعه رفت وآمد داشتم. دیده بودم که بچه ها را خیلی دوست دارد. همیشه، خدا چیزی برای بچه ها داشت؛ شکلات، عیدی یا حداقل حال واحوال به زبان خود بچه ها. چندین بار اسکناس های نوی تانشده را که عیدی می داد، در دست بچه ها دیده بودم.دخترم، ستیا، خیلی حاج آقا را دوست داشت. «آتا» صدایش می کرد. بیشتر وقت ها ستیا را با خودم به هیات می بردم. منتظر من نمی ماند، خودش می دوید و سراغ حاج آقا می رفت. یک مرتبه در هیئتی، ما دورتر از ایشان نشسته بودیم. حاج آقا صدایم کرد: «او اوشاغی گتی گوروم بورا». دخترم را پیشش بردم، نشاند کنار خودش و سهم شکلاتش را دستش داد.روز ۳۱ اردیبهشت بود. من و مادرش از حادثه خبر داشتیم. نمی خواستیم درحال حاضر چیزی به دخترم بگوییم. روحیه اش خیلی لطیف است. بیرون بودم که به من زنگ زد. با گریه پشت تلفن می اظهار داشت: «بابا، ببین تلویزیون چی نوشته؟»ته ماجرا را خواندم. ستیای هشت ساله من، با سواد تازه اش، خبر را در تلویزیون خوانده بود.چی نوشته بابا؟ نوشته آل هاشم شهید... بابا، آتا شهید شده...می گفت و گریه می کرد. دلم می سوخت از گریه ها و «آتای شهید» گفتنش. نمی دانم مادرش چگونه آرامش کرد. هر چند روز یک مرتبه سؤال «آتا واقعا شهید شده؟» در خانه ما تکرار می شود.همسایه چهل سالهخبر امام جمعه شدن حاج آقا را که شنیدم، معطل نکردم و به خانه پدری رفتم: «تبریک می گم بابا، رفیقتون هم که امام جمعه شد.»بابا خندید و اظهار داشت: «الان بهش زنگ می زنم، اگه گوشی رو برداشت که هیچ، وگرنه معلوم می شه آسد محمدعلی هم از دست رفت.»بابا از کنشگران دوره انقلاب و جنگ بود و از کودکی با حاج آقا دوستی داشت. همیشه او را «آسد محمدعلی» صدا می زد. گوشی را برداشت و شماره را گرفت. حاج آقا گوشی را برداشت. کلی با هم حرف زدند و شوخی کردند.زمانی که ایشان در تهران بود، حداقل سالی یکی دو بار همدیگر را می دیدند. به غیر از دیدارهای حضوری، تلفنی هم ارتباط داشتند. پس از انتصابشان به امامت جمعه تا لحظه شهادت، هیچ تغییری در رفتار و نحوه ارتباطش با دوستان ایجاد نشد. منشی که پس از شهادتش فهمیدم توی خانواده شان هم جریان دارد و مختص ایشان نیست.روز اول که خبر شهادت آمده بود، در مصلا مراسم اجرا شد. چشمم افتاد به همسایه مان که در قسمت عزاداران ایستاده بود و به پهنای صورت اشک می ریخت. برایم سؤال شد. زنگ زدم به مادرم و پرسیدم فلانی چه نسبتی با حاج آقا دارد؟ از جوابی که شنیدم، خشکم زد. همسایه سی چهل ساله مان، رفیق جلسات قرائت قرآن مادرم، کسی که مدت ها با دخترش به مدرسه می رفتم و می آمدم، خواهر امام جمعه تبریز بوده و من نمی دانستم.سمت مردمشهرداری می خواست از دانش سرا تا میدان نماز را پیاده رو کند. بازاری ها از این بابت خیلی ناراحت بودند. در آن مسیر حدود پنج هزار کاسبان و مغازه دار بودند. با این کار بازارشان کساد می شد و همه از نان خوردن می افتادند.شصت هفتاد نفری جمع شدیم و پیش حاج آقا آل هاشم رفتیم. با حوصله به حرف های تک تکمان گوش داد و آخر سر هم با آرامش اظهار داشت: «نگران نباشین، تا من هستم اجازه نمی دم چنین اتفاقی بیفته.»روی بازار و بازاری خیلی حساس بود. وقتی مساله ای برایمان پیش می آمد، نخستین جایی که به ذهنمان می رسید برویم، دفتر حاج آقا بود. بلا فاصله زنگ می زد و از راه مسؤلان مشکل را حل می کرد.یکی از آن مسائلی که خیلی اذیتمان می کرد، گازرسانی به بازار سرپوشیده بود. میراث فرهنگی به علت بافت تاریخی بازار اجازه گازرسانی نمی داد و خیلی هم سفت و سخت پای حرفش ایستاده بود. حدودا ناامید شده بودیم اما طبق روال، وقتی سراغ حاج آقا رفتیم، درها به رویمان باز شد. با یکی از نمایندگان مجلس صحبت کرد. او هم وزیر میراث فرهنگی را آورد تبریز تا از نزدیک بازار را ببیند و حرف هایشان را بشنود.شب عید بود. آقای آل هاشم آمد بازار و گفت تا اردیبهشت گازرسانی صورت خواهد گرفت. همینطور هم شد. قول هایش ردخور نداشت. مرامش این بود که همیشه سمت مردم می ایستاد. «نمی شود» و «نمی توانم» هم در کارش نبود.وداع با خوانندهخبر درگذشت استاد قره باغی که انتشار یافت، با برخی از دوستان دور هم جمع شدیم تا در رابطه با بزرگداشت ایشان هم فکری نماییم. پیشنهادهای مختلفی عنوان شد. بعیدترینش این بود که آیت الله آل هاشم بر پیکر ایشان نماز میت بخواند. گفتیم شانسمان را امتحان نماییم.اطلاع داشتیم که حاج آقا از قبلِ فوت هم پیگیر احوال استاد بود و چند باری هم در دوره نقاهت برای عیادت به منزلشان رفته بود. نه فقط به ایشان، حاج آقا به بیشتر اهالی فرهنگ و هنر تبریز توجه ویژه داشت. هنوز روزهای اول امام جمعه شدنش را خاطرمان بود. با آقای حامد حق دوست تماس گرفته بود تا اخذ رتبه اول جشنواره عکس مستند را به او تبریک بگوید.یکی از دوستان جمع داوطلب شد و پیشنهادمان را به حاج آقا منتقل کرد. با روی باز پذیرفته بود. قرار شد پس از برگزاری نماز جمعه، در همان صحن مصلا و با حضور نمازگزاران بر پیکر خواننده مطرح انقلابی نماز میت خوانده شود.اعمال غسل استاد در وادی رحمت طول کشیده بود و ممکن بود بموقع به مصلا نرسد. سریع هماهنگی های لازم انجام شد و پس از خواندن نماز میت، پیکر خالق سرود «آمریکا آمریکا، ننگ به نیرنگ تو» تا میدان ساعت تشییع شد. بعدها از این طرف و آن طرف شنیدیم که برخی واپسگراها به حاج آقا اعتراض کرده بودند. به نظرشان عجیب بود که نماز میتِ درگذشته ای از عالم موسیقی در مصلا خوانده شود، اما آیت الله آل هاشم داشت خط شکنی می کرد.مردی که یک استادیوم را آرام کرد«امروز می رم استادیوم.»ـ حاج آقا؟ فراخوان اغتشاش دادن ها را پخش کرده اند.ـ حضور من لازمه. استخاره هم کردم، خوب اومد.زنگ زدم به سردار کریمیان: «حاج آقا می خوان برن ورزشگاه. کار از خواهش و قانع کردن گذشته، باید به فکر امنیتشون باشیم.»اوضاع قاراقرویشی بود. تراکتور و استقلال در یادگار امام بازی داشتند. از چند منبع هم گزارش طرح ریزی اغتشاش پس از بازی را داشتیم. همه یگان های نظامی، انتظامی و حفاظتی آماده باش بودند.چیزی تا شروع مسابقه نمانده بود. با اداره ورزش و جوانان استان، مسؤلان یادگار امام و تیم حفاظت خودمان هماهنگ کردیم و راه افتادیم.در جایگاه ویژه نشسته بودیم که دوربین روی حاج آقا زوم کرد. نمایشگر بزرگ ورزشگاه هم این تصویر را پخش می کرد. یک لحظه انگار ورزشگاه منفجر شده باشد، فریاد «سید آل هاشم» بلند شد. نه فقط هواداران تراکتور، که هواداران استقلال هم کف می زدند، فریاد «سید آل هاشم» سر می دادند و پرچم می چرخاندند.در طول مسابقه مشکلی پیش نیامد که هیچ، پس از مسابقه هم هیچ اغتشاش و درگیری یا حتی شعار و حرف نامربوطی ندیدیم و نشنیدیم؛ چه در ورزشگاه و چه در سطح شهر.واقعاً آن روز حاج آقا ایثار کرد. با این حرکتش هم جلوی آشوب و به هم ریختگی را گرفت، هم توطئه خارجی ها را خنثی کرد. می دانستیم که می خواهند روی این اغتشاشات زوم کنند و ذهن مردم را به هم بریزند. آن روز وقتی به بیت برگشتیم، بین صحبت هایمان با حاج آقا گفتم: «نکند حضرت آقا از این حرکت شما خرده بگیرند؟»چند روز بعد، در تماس تلفنی از دفتر رهبر انقلاب به حاج آقا آل هاشم گفته بودند: «حرکت شما دقیق و بجا بود، کار خوبی کردین.»شعر بگومراسم سالگرد فوت دخترک پنج ساله آشیخ یونس حقی ساعت ۲۱: ۳۰ بود. ساعت ۲۱ بود که دوستم، آقا مرتضی، زنگ زد: «حاج آقا اومده نشسته تو مسجد.»خودم را زود رساندم به مسجد و دیدم آشیخ یونس هم آنجاست. گفتم: «حاج آقا، توی زحمت افتادین.»گفت: «خودت که می دونی من پنجشنبه شبا چقدر استرس دارم برای جمع کردن مطالب مفید خطبه ها. زودتر اومدم که سریع اینجا یه فاتحه بخونم، عرض ادب کنم و برم.»همیشه وقت زیادی می گذاشت برای تنظیم متن خطبه ها و حتی برای شعر مناجات آخر هر خطبه. گاهی هم برای پیدا کردن شعرها از من کمک می خواست.همین طور که توضیح می داد چرا زودتر آمده است، اظهار داشت: «راستی اون شعری هم که داده بودی برای مناجات بعد خطبه ها خیلی خوبه.»ـ کدوم یکی؟«دست ما نیست گرفتار تو هستیم حسیناز ازل تا به ابد زار تو هستیم حسینهیچ کس غیر تو ما را به خدا راه ندادما پناهنده دربار تو هستیم حسینتو نبودی همگی اهل جهنم بودیمتا خود حشر گرفتار تو هستیم حسین»احترام به زنان الویتش بودخبر فوت خانم نصیبه عبدالعلی زاده، همسر شهید علی تجلایی را که شنیدیم، به فکر افتادیم پیکرش را در جوار شهدا خاک سپاری نماییم. ایشان شخصیت خاصی داشتند؛ هم از نظر ولایت مداری و وفاداری به انقلاب و هم از نظر پیروی عملی از سیره شهدا.فوتشان حقیقتاً ضربه بزرگی بود که جای خالی اش در جامعه به چشم می آمد. جا داشت که این طور شخصیتی بعنوان نمونه و الگو به دخترها معرفی شود. ما تا آن روز هیچ نمادی از زنان انقلاب اسلامی در تبریز نداشتیم، با این که نقش ویژه ای در نهضت امام خمینی و دفاع مقدس داشتند.طبیعتاً این امر حاشیه های زیادی داشت. بالاخره خانم عبدالعلی زاده شهید نبودند و می خواستیم در محل یادمان همسر شهید و مفقودش خاک سپاری شود.چاره کار را فقط در دست حاج آقا آل هاشم دیدم. تماس گرفتم و به دیدنش رفتم. کمی از شخصیت مرحومه و سابقه فعالیت هایش گفتم. وقتی صحبت هایم را شنید، استقبال کرد. نگاه روشنی به حضور اجتماعی خانم ها داشت. به جلسات رسمی اکتفا نمی کرد و در مناسبت های مختلف با بانوان فعال استان جلسه و دیدار ترتیب می داد.حمایتش قوت قلب شد و رفتیم دنبال کار. کار هم جلو رفت و آخر سر، همسر فاضله شهید تجلایی در یادمان همسرش آرام گرفت.شاهرگ اقتصادیتازه مسئولیت بنیاد مصلا را تحویل گرفته بودم. پرونده ای داشتیم که مربوط به گذشته بود و به مشکل خورده بودیم. حاج آقا هر هفته جلسه شنبه ها را تشریف می آوردند؛ مستمع آزاد و بدون حق رای در جلسه می نشستند، فقط تاکید می کردند که به مُرّ قانون باید عمل شود.بنیاد مصلا شاهرگ اقتصادی بود. این را روزی که از سمت حاج آقا منصوب شدم، یکی از دوستانم در تماس تبریکش به من گفته بود. برای همین هم حاج آقا خیلی به تبعیت از قانون تاکید می کرد. می گفت با گذشته کار نداشته باشید. نه این که خدای نکرده در گذشته مشکلی بوده، بلکه می گفت در وضع فعلی با قانون جلو بروید و حتی اگر در گذشته خطایی هم بوده، شما آنرا برطرف کنید.پرونده را در مسایل مربوط به ماده صد بردیم. ما را پنجاه میلیارد تومان جریمه کردند. حاج آقا گفت باید پرداخت کنید. انتظار داشتیم در جایگاه نماینده ولی فقیه با شهرداری صحبت کند و از ما جریمه را نگیرند. جایگاه و قدرتش را داشت، ولی اظهار داشت: «اگر این قانون است، شما باید پرداخت کنید.»منبع: «مردم پناه»/ انتشارات سوره مهر منبع: kadodooni.ir 1405/02/27 13:57:13 5.0 / 5 21 تگهای خبر: آرامش , انتشار , تصویر , تولد این مطلب کادودونی را می پسندید؟ (1) (0) تازه ترین مطالب مرتبط سایت های دانلود بازیهای کامپیوتری ساماندهی می شود امروز ارتباطات با سرنوشت جوامع گره خورده است قسط و قرب، داستانی از عدالت خواهی در راه سلوک ناشران از وزارت فرهنگ انتظار حمایت دارند نظرات بینندگان در مورد این مطلب نظر شما در مورد این مطلب نام: ایمیل: نظر: سوال: = ۷ بعلاوه ۲